X
تبلیغات
ای کاش.........



























ای کاش.........

سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش


عبادت فرزند، ثواب مادر

مادر مهربان من، هربار که سپاس خدا را می گویم، هاله های نور را می بینم که بر وجود تو می بارد. هر قدم که به سوی خدا گام بر می دارم، تو را می بینم که به بهشت نزدیک تر می شوی. هربار که سر به سجده می گذارم، می بینم که فرشتگان برایت تسبیح می کنند. این سزاوار توست؛ زیرا که شکر خدا را تو بر زبان من نهادی. گام هایم را تو به سوی او گرداندی و سرم را با سجده گاه آشنا کردی. ای پیامبر رحمت و محبّت، ای مظهر مهر خدا.

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 22:25 توسط pary|

خدایا....
.
.
پشیمانی ازآفرینش انسان...؟

توهم سیگارمیکشی...؟

دردهایت فراوان هست...!
.
.
دودسیگارت آسمان شهرم رافراگرفته...!

کمتربکش...میمیری!!!!
.
.
آنگاه چه کنم بی تو................؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 19:43 توسط pary|

من کسی راکه

مرابخاطرخوبی هایم می خواهد

نمی خواهم

کسی رامی خواهم

که بادانستن بدی هایم

بازهم مرامی خواهد.

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 21:55 توسط pary|


بچه بودیم از آسمون بارون میومد

بزرگ شده ایم از چشمامون می یاد!!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن
بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهاي درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم حتی فکر شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم
بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیمو از کنارش رد میشیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ كه شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…
بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه که بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم . . .

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 12:30 توسط pary|


وقتي سرهنگ تو جلسه ي آيين نامه پرسيد:

فكر مي كنيد كجا دور زدن ممنوعه؟؟؟

تو ذهنم فرياد زدم " تو رفاقت "


http://ir2up.ir/up14/5c0a4bf59b1.jpg

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 12:21 توسط pary|


سلام بی بی جون

دلتنگیامو واست آوردم
قربون سفیدیه چارقدت که برف زمستونمه بی بی
قربون داغی استکان چایی که بادستات می ریختی بی بی جون، که گرمای تابستونمه
قربون حنای نارنجی موهات بی بی که برگریزون پاییزمه
قربون سبز چشمات که گلریزونه بهارمه بی بی
ای کاش بودی تو چین چین دامنت گم می شدم تا پیدا کنم
خاطره های گم شده ی کوچه پس کوچه های بچه گی هامو
ای کاش بودی و پیدا می کردم
لا به لای چین های دستات
جاده ی نوازش رو
دلم تنگه عطر یاس رازقیه
همونی که هر صبح مهمون سجاده ی نمازت بود
سرم بهونه میگیره زانوهات رو بی بی
برای آرامش خواب
دردت به سرم بی بی
یه امشبو از بهشت مرخصی بگیر
بیا تو خوابم
تا سیر کنیم با هم
 دنیای محبت رو

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 16:3 توسط pary|

 کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،


اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ،

اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

ای کاش........

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 22:16 توسط pary|

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود.
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن، شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای.
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن، وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت.
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند.

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند.

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند. و حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند.
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند.
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی.
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی.

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 12:27 توسط pary|

به خاطر قلوب در هم شکسته انسانها !قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته انسانها !به خاطر حسرت ،حسرت گمگشته در امواج سرشک !..سرشک سرگردان در ظلمت زندانها این آثار پراکنده به وجود آمد!
گوش کن!
گوش کن ، ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگذار لطفی است که دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر .پای قلب من میریزی!...
گوش کن!
من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدري  که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...
میروم
میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام
به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم!
ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ...
فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!...

-------------------------------------------------------------------------------------------

هــی شــانـس... مگـــر قـَـــرار نَبــود درِ خـــانــه هَمـِـه را یــک بـــار بِـــزَنــی...؟؟!!!؟؟ پــَـس خـــانهِ مـَـن چـِــه شُــد؟؟؟!؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 21:1 توسط pary|

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است.

چنین میلادوبه تمام عاشقان امام رضا(ع)تبریک میگم.

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1391ساعت 9:18 توسط pary|

 

دلم خیلی گرفته.... بدجور هوس مشهدو حرمش وکردم.........

دلم می خوادبرم کنارحرم آقابایستم وحرفای دلم ودونه به دونه بهش بگم....

دلم برای دست گذاشتن روسینه مو تعضین کرن جلوی گنبدطلاش وگفتن السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) تنگ شده..... اگه آقا بطلبه

میرم پیشش و عشقمو تو گوشش زمزمه میکنم ....

بهش میگم یا ضامن آهو منم مثل اون آهو درمانده شدم کمک کن.....

ضامنم میشی آقا؟........

 دلم هوای گنبد طلاییشو کرده....

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 15:6 توسط pary|

 

سالروز تولدت را تسلیت Love And Cupcakes Tumblr gifمیگم به فرشته‌های آسمون

چون 13سال پیش ازشون جدا شدی

اما تبریک میگم به خودم چون فرشته زمینی من شدی

تولدت مبارک.

فرشته ی زمینییه من تولدت مبارک. خداامروز آبجی کوچیکمو دوباره ی بهمون هدیه داد.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 12:39 توسط pary|

خدایاخیلی سعی کردم قدراین مهمونی روبدونم ولی بازاحساس میکنم نتونستم........

یعنی سال بعدهم مارو دعوت می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 18:17 توسط pary|

ازهرچی بدمون بیاد میگیم خداحافظ......... اگه ازدوستی باکسی خوشمون نیاد

میگیم خداحافظ......

بعضی وقتامیگیم خداحافظ ولی ازرواجبار میگیم نمی تونیم حفظش کنیم نمی تونیم

رون اون خداحافظی که گفتیم وایستیم میریم دوباره ازسرمیگیریم وادامه میدیم ولی

باز دوباره روبه اسمون میگیم خداحافظ

بعضی وقتانمی تونیم توروی کسی ازش خداحافظی کنیم توخلوتمون هی توخیال خودمون

میگیم وبعضی وقتاکه به جون میرسیم توهمون خلوتمون بلند داد میزنیم

خداحافظ.......

خدایا حافظمون باش هیچ وقت تنهامون نزار


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 22:22 توسط pary|

باسرنوشت چه میشه کرد....؟

باسرنوشت چه میشه کردوقتی اصل کار دست خداست وفقط کمیش دستته

خدایاسرنوشتمو جوی رقم بزن بتونم همه رو بشناسم وبه همه زود دل نبندم

خدایاتحمل نگاه های بی تفاوتوبهم بده نزار از هرنگاهی دلم برنجه.نزاردلم کینه ای باشه.

اون چیزایی که ازشون میترسم نزارتودلم بزرگ شن.خدایا مواظب دلم باش........

مواظبش باش نزار چیزایی که نمی خواد یهو اتفاق بیفتن واونم جابخوره ندونه چی به چییه

وندونه بایدچی کارکنه.

نمی خوادتسلیم هرکس وناکسی بشه مواظبش باش.

<<خدایامحتاجتم دستتو ازدستم نکش کنار>>

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 23:37 توسط pary|

خدایادستمو محکم بگیرونزار فاصله ی دست منو تو زیادشه.نزاردستمو

بزارم تودست کسی که ازهیچ چیزمن باخبرنیست.

خدایابه کسی جزتو توکل نمی کنم فقط به خودت متوکلم.فقط به خدایی

که ازهمه ی رازو رمزهای درون من خبرداره.به کسی که نمی تونم یه کارمو

ازش مخفی کنم حتی یه ذره ی کوچیکشو.

خداجونم وقتی باخودم میشینم وفک می کنم وبه خودم میگم خداداره

ازاون بالا بهم نگاه می کنه منم باهمه ی اینامشغول کارای بدم هستم.

خودم ازخودم خجالت میکشم ازخودم شرم میکنم.

خدایاازت ممنونم دوتافرشته بهم دادی پشتم بهشون گرم باشه.

دوتافرشته دادی بهم تاهم توشادییام وهم توغم هام باهام شریک باشن.

اگه دورم یه عالمه ادم جمع شده باشن وقتی ببینن یه کاری به ضررشون

تموم میشه همه میزارن میرن.

برمیگردم میبینم دونفرکنارم هستن یکی مامانمه که دستاشو واسه به

اغوش کشیدنم بازکرده تاباحرفاش ارومم که واون یکییم بابامه که بااون

دل بزرگش عین کوه پشتم وایستاده ومنتظره که ازش یه کمک بخوام

واونم بدون یه خشم وبدون اون نگاهایی که بعضییا برای فهموندن نگاه

می کنن کارمو انجام میده.

دستای جفتشونو میبوسم

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 19:1 توسط pary|

وقتی یه بچه سه چهارساله رومیبینی که وقت اذان اونم هرجایی باشه

وهربازی که داشته می کرده همون موقعی که صدای اذان ومیشنوه روشو

میکنه به قبله دستای کوچیکشومیبره بالا وزیرزبون دعامیکنه.توهمون لحظه

دلت میلرزه چشات پرمیشه وقتی ازش میپرسی چی ازخدا می خواستی؟

به روت میخنده ومیره همون لحظس که به بزرگی وپاکی دل بچه ها پی میبری

خیلی دلم می خوادبازبه دوران بچگیم برگردم به خدانزدیکتربشم.خدادستمو

بگیره وراهنماییم کنه ودستشوبزاره روشونم وراه درست وغلط وبهم نشون بده

خیلی دلم بچگیمو می خواد......

دلم به خیلی چیزاتنگ شده........

به قلب پاکی که توبچگی داشتیم

به اون دل کوچیکی که به هربهانه ای میشکست ومی رنجید وزود اشتی می کرد.

وخیلی چیزای دیگه.

خداجونم خیلی سعی می کنم بهت نزدیک شم بازم وقتی میخورم زمین دستتو

بیارجلوم وبلندم کن.

<بازم دستمو محکم بگیر>

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 19:47 توسط pary|

چرا اینجوری شدم خودمم نمیدونم...

 

خدایا مثل اینکه فراموشم کردی؟؟؟

 

مگه نه میدونم خیلی گناهکارم ولی میشه بازم بهم نگاه کنی ؟

 

کاش لال میشدم کاش کور میشدم و گناهای خودم و نمیدیدم

 

خدا چرا اینجوری شدم من ک این نبودم؟

 

دلم میخواست تنها بمیرم روی زمین ک راه میرم خجالت میکشم از خودمم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 20:30 توسط pary|

بابا دوستت دارم بابت تمام زحماتی که کشیدی دستانت را می بوسم و ممنونتم .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 21:14 توسط pary|

خدایایه جایی بهتــــــــرازبهشت داری......؟؟؟

 

واسه زیرپــــــای مـــــــادرم می خوام...........

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:18 توسط pary|

از مشکلات زندگی نا امید نشو.کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها رو به بهترین بازیگر می ده.پس مطمئن باش خدا هم سخت ترین بازی دنیا رو به بهترین بندش میده

 

بی وفایی:

اگر دریا می دونست ساحل هیچوقت دستشو نمی گیره هیچوقت برا رسیدن به اون نفس نفس نمیزد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:43 توسط pary|

 

پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:4 توسط pary|



                             

خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:


اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم

 کرد.


اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم


اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.

اصلا
 هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...

ولی همیشه این را بدان

 من، خدا را دارم.


نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:22 توسط pary|

دنیای دل

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

وای بر من تن تنها و غم دنیایی

تیرباران فلک فرصت آنم ندهد

که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست

حیف از ناله معصوم هزارآوایی

آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی

گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت

در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود

از چراغی که بگیرند به نابینایی

همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش

بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی

از جمال و عظمت چون افق دریایی

دست با دوست در آغوش نه حد من و تست

منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است

گر برای دل خود ساخته ای دنیایی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:2 توسط pary|

اسمون به ماه میگه:عشق یعنی چی؟

ماه میگه:یعنی اومدن دوباره ی تو

م

اسمون میگه:انتظاردیدن تو

اه میگه:توبگوعشق یعنی چی؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 17:43 توسط pary|

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی میشود که با آن زندگی می کنیم
گاه یک نگاه آنچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

(تقدیم به خاخورجووووووووونم)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

-ادم اگه یه دوست خیالی داشته باشه

بهتر ازاینه که یه دوستی داشته باشه که خیال کنی باهات دوسته.....این طور نیست؟؟؟

-هر کی عاشق میشه میگه: میمیرم برات "چرا نمیگه : میمونم باهات؟!!

-جوابه این دوتارو لفطا بگید خیلی دلم می خواد بدونم

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 19:47 توسط pary|


  اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی  


سلام بر هشتمین امام پاک!
سلام بر هشتمین جانشین پیامبر!
سلام بر او....
آن گاه که زاده شد...
آن گاه که مظلومانه به شهادت رسید..

و آن گاه که در اوج عظمت و شکوه، گام بر صحنه رستاخیز گذارد

------------------------------------

عاشق مشهدم خوشبحال اونایی که مشدیین

دعاکنیداقاماام بطلبه

اجی هرچه قدبگی ماحال نمیکنیم باورنمیکنم

قدرشونمیدونی


نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:0 توسط pary|


چه خوش بود خاطرات کودکیم

آن روزها که همش رویا به سر داشتم، همش خوش بودمو خندان، بازیگوشی می کردم، گریه هایم بر سر اسباب بازیو زمین خوردن هایم بود چون از بس به این سو و آن سو می دویدم.

چه خوش بود، خاطرات قدیمم، آن روزها که تنها دغدغه ام خوشی بود...

شاید تنها، دلیلش ندانستن بود، نفهمیدن.

نمیدانستم و فقط شاد بودم، نمی دانستمو فقط می خندیدنم...

اما، همیشه برایم سوال بود! که چرا بزرگترهایم اخم دارندو غمناک، چرا مانند من خوش نیستندو خندان؟!

چرا هر وقت مرا می بینند رویای کودکی به سر دارند، همیشه آه از جگر دارند و می گویند: " کاش من هم کودک بودم"

ولی مگر بزرگ بودن چه عیبی دارد؟! کاش من هم بزرگ بودم، آنوقت چه کارها که نمی کردم.

می گفتمو خوش بودم...

تا اینکه یک روز فهمیدم. دانستنم که بزرگ بودن چه حالی دارد...

ولی امان از آن روزی که دانستم...!

دانستم، خوردن یک لقمه نان حلال، چه منت ها که به راه دارد...

دانستم و دیدم غرورش را مقابل فرزندش شکستن چه عذابی بر تنش دارد...

دانستم، شب را گرسنه خوابیدن برای سیر کردن فرزندان یعنی چه...

دانستم، برای یک تکه نان، اعصابم را این سو و آن سو روان کردن یعنی چه...

دانستم که با حرف مردم زندگی کردن چه داغی بر دلم دارد...

دانستم که ساده بودن جایی در این دنیا ندارد...

دانستم که باید گرگ بود و درید.... دانستم که باید گرگ بود تا زندگی کرد...

دانستم، کمر خم کردن زیر بار زندگی یعنی چه، تنها شدن و تنها ماندن یعنی چه...

دانستمو دانستم...

کاش هرگز نمیدانسم...

و اما حال، دوباره رویای کودکی به سر دارم...

ولی افسوس، افسوس که دیگر فقط یک  خاطرست...


.......................................................................


 

پروردگارا

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

              

       چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.


 


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:51 توسط pary|

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!


حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 18:46 توسط pary|

آفتاب: محرم، ماه ایثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است. 

فرا رسیدن ماه محرم را بر عاشقان اباعبدالله‌ الحسین‌(ع) تسلیت عرض می‌نمائیم.
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 16:15 توسط pary|


آخرين مطالب
»
» خداتودیگه تنهام نذار
» کسی رامی خواهم....
» تفاوت بچگی و بزرگی ما
» دورزدن ممنوع
» دلتنگی.....
»
»
»
»

Design By : Pichak